-
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه محرم -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه صفر -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه ربیع الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الأول -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه جمادی الثانی -
مناسبتها، وقایع و اعمال ماه رجب
-
سایت قرآنی تنـــــزیل -
سایت مقام معظم رهبری -
سایت آیت الله مکارم شیرازی -
سایت آیت الله نوری همدانی -
سایت آیت الله فاضل لنکرانی -
سایت آیت الله سیستانی
زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
مـن بـاقـر الـعـلـم رســول الله هـسـتـم من پـنـجـمـیـن حـجـت ولـیالله هـستم با سن کـم من کـربـلایی گـشـتـه بودم من وارث سـجـاده و ذکـر و سـجـودم مـن دیـدهام سـقـای دشـت کــربــلا را من دیـدهام دست ز تن گـشـته جـدا را من دیـدهام شـور قـیـامت گـشـته برپـا مـن دیـدهام مـشـک تـهـی از آب سـقا دیدم میان خیمه گهـواره تکان خـورد دیـدم ز بیآبـی گـل و گـلزار پـژمـرد دیـدم تـن غـرق بـهخــون اکــبــرم را دیـدم گـلـوی شـیـرخـواره اصغرم را من شـاهـد زخـم لـب و گــودال بـودم مـن در کـنـار عـمـهام بـد حـال بـودم من شـاهـد پـای پـلـیـدی روی سـیـنـه دیـدم کـنـار اسـب شـه اشک سـکـیـنه مـن دیـدهام شــام غـریـبـان یـتـیـمــان من دیـدهام تـاریکی و جـمع پـریـشان پای بـرهـنـه سـوی صحـرا میدویـدم من غـارت خـلـخـال را از عـمه دیدم با طـعــنـه و زخـمزبــان دیـدیـم آزار دیـدم به عـمه شد جـسارت بین بازار سرهای پر خون را به روی نیزه دیدم با سـن کـم در کـنـج ویـرانـه خـمـیـدم بین طـبـق سـر آمد و بر عمه سر زد داغ رقــیــه بــر دل زارم شـــرر زد بـر مـوج دریـای بـلا مـن مـثـل سـدم با قـدّ خـم زائـر شـدم بـر قــبــر جــدم دیدم سکـینه بر عمو و مشک سر زد دیگـر کـنار قـبر عـمه شکـوه میکرد شرمـنده عـمه بود و من هم بودم آنجا شـور عـزا بـهـر رقـیـه گـشـت بـرپـا گر بـاغـبـان سـرخ لالـه عـمـهام بـود صاحب عزای این سهساله عمهام بود با دست لرزان و تن از کـین کـبودش تـنهـا به فـکـر لالـههـای مـانده بودش میگفت اینها خـسته و رنجـور راهند این اخـتـران آسـمـان مـدیـون مـاهـنـد رأست به روی نیزه چون ماه شبم بود در مجلس نامحـرمان جان بر لبم بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
چون آینه حرفِ حق تلاوت میکرد آیـاتِ غـم و عـطـش روایت میکرد آن بحـرِ عـلـوم و ساقیِ نور و صفا تـرویجِ حـقـیقـت و فـقـاهـت میکرد ************ از جـنسِ سـتـاره بود و عـینِ بـاران سرچشمۀ نورِناب و عشق و عرفان در عهد و زمانِ پـنجـمین اخـترِ حق بشکـُـفت عـلوم و شُد شکـوفـا قـرآن ************ بینور و چراغ و سایبان، خاکش هست بی روضه و اشک و روضهخوان، خاکش هست گـُلـدسـتـه و گُـل، حــَرَم نــدارد آقــا بی برگ و درخت و باغبان، خاکش هست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
از کـودکی با آهِ سـوزان گریه کردم با کاروانی دیده گـریان؛ گریه کردم هربـار با مـویی سـپـید و قـامتی خم عمه صدا میزد«حسین جان» گریه کردم یـادم نـرفـتـه تا که دیـدم مـرکب آمد با یالِ غرقِ خون ز میدان گریه کردم دنـبـال مـرکـب پـا بـرهـنه میدویـدم دنـبال زنها در بـیـابـان گـریه کردم دیدم که دسته دسته در گودال رفـتند شد شاه عـالم سنگباران گریه کردم دیـدم یکی زانـو زده بر روی سـیـنه گیسوی جـدم شد پریشان گریه کردم دیدم که آب مشک را روی زمین ریخت سر میبرید از ذبح؛ عطشان؛ گریه کردم پیـراهن یوسف به چنگ گـرگ افتاد میر بنیهاشم شد عـریان گریه کردم دیدم سپاهی حـمله کرده سوی خـیمه تا صبح؛ من شامغریبان گریه کردم با چـشمهـایم کـوچـههـای شـام دیـدم کوچه به کوچه با اسیران گریه کردم دیدم که نـامـوس خـدا گـشته گرفتار بر حال عمه من فـراوان گریه کردم دیدم که میبـنـدد یکی با خـیـزرانش لبهای یک قاری قـرآن گریه کردم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زباحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
خدا از سوز زهر کین تمام پیکرم سوزد ز خونهای رسیده پشت حلقم، حنجرم سوزد تـنم از آتش زهـر هُـشام آنقدر تب دارد که خاک حُجره هم از شعلههای بسترم سوزد رسیده خون زهرآگین به زیر پلکهای من که سنگین گشته پلک خسته و چشم ترم سوزد به خود میپیچم از این درد، أمّا خوب میدانم که بیش از من به کنج حجره قلب مادرم سوزد اگرچه تشنگی از کف ربوده طاقتم، اما به یاد خاطرات کـربلا پا تا سرم سوزد هوای تـشنهکامی میبرد تا کـودکیهایم که آنجا قلب من با یاد طفلان حرم سوزد ترکهای لب من باز باب روضه را وا کرد که یاد خاطرات عمّه قلب مضطرم سوزد عطش سوزانده باز از پای تا فرق سرم امّا دلِ تنگم به یاد مشک سقّای حرم سوزد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
خشکیام رفت و وصل دریا شد سردیام رفت و فصل گرما شد فارغم از خـودم خـدا را شکر آسـمـانـی شـدم خـدا را شـکـر آمـدی و دلـم نــجــات گـرفـت باز هم مـردهای حـیات گرفت ای حـــیـــات مــجـــدّد دنــیــا دومــیــن یــا مــحــمــد دنــیــا یـا مـن ارجــوی آسـتــان لـبـم پـنـجـمـین رکـعـت نـمـاز شـبم ای که تنها خـدا شناخت تو را مثل بیتالحـرام ساخـت تو را قـافـیههـای بیت ما تـنگ است در مقامت کمیت هم لنگ است ای نـسـیـم پـر از بهـار حسین حــســنـیزادۀ تــبــار حـسـیـن قــبــلـه مــردم مــدیـنـه تـویـی حــســن دوم مــدیــنــه تــویـی ای ظــهــور پــیــمــبــر اکـرم حـاصـل وصـلـت دعـا و کرم مــادرت دخـتـر کــریــم خــدا پــدرت حـضـرت کـلـیــم خـدا وسـط هــفــتـههـا بـرای مـنـی الـتـمـاس سـهشـنـبـههـای مـنی سر شـب فـکـر نـور تـو بـودم فکـر شـبهای طـور تو بـودم خــواب سـجــاده تـو را دیــدم صبـح دیـدم کـنـار خـورشـیدم ای نـمـاز پُـر از قـنوت حـسن حـاصل چـلـه سـکـوت حـسـن تــو تــولای دفـتــرم هــســتـی قـســم نــون و الـقــلـم هـسـتـی تکـیـه بر بـال جـبـرئـیـل زدی مـزرعـه داشـتـی و بـیل زدی بهـتـرین مـیـوۀ تو ایـمـان بـود گـنـدم کـال تو پـر از نـان بود بیتو این حوزهها کمال نداشت میوهای غیر سیب کال نداشت وقـت آن اسـت اجـتـهـاد کـنـی بــیســواد مــرا ســواد کــنـی وقـت آن است مـنـبـری بـزنی حرف یک حرف بهتری بزنی عِـلـم را باز هم شـکـاف دهی در کـلاست مرا طـواف دهـی اگر عـلـم تو را حـسـاب کـنـند زنـدگـی تــو را کـتـاب کـنـنـد عـلـم و اخـلاق میشـود با هـم آدمــی مــیکــنــد بـــنـــی آدم پر جـبـریـل زیـر پـای تو بود گـردنآویـز بچـههـای تـو بـود میوه بهتر از رطب سیب است باعـث الـتـیـام تب سـیب است فاطـمه سیب جنت الاعـلاست پس شفای تب تو یا زهـراست چه کـسی گـفـته بیمـزاری تو یــا چــراغ حــرم نــداری تــو قـبـر تو بـارگـاه تـوحـیـد است شمع بالاسر تو خورشید است چه کسی گفته سایهبانت نیست صحن در صحن آسمانت نیست عـرش که آسـمان نمیخـواهـد نـور که سـایـبـان نـمیخـواهد تو خـودت سـایـهبـان دنـیـایـی بــهــتــریـن آسـمــان دنـیـایـی مردی از خـانـوادۀ خـورشـیـد امــتــداد غـــم امـــام شــهـیــد انـعکـاس صدای عـاشوراست روضـههای غــروب مـنـاست مــرد سـجـاده، مـرد نـافـلـههـا مـرد شـبزنــدهدار قــافـلـههـا مردی از جـنـس آیـۀ تـطهـیـر خـسـتـگـیهای بردن زنـجـیـر هـمـسـفـر با ستاره غـمهـاست «کـربـلا زادۀ» محـرّمهـاست هــمنــژاد امــام بـی کــفـــنــان دومـیـن مـرد کــاروان زنــان راه طـی کــرده بـــیــابــانهــا قــدم زخــمــی مــغــیــلانهــا یــاد خـــون طــپــنــده گــودال خـنــدههــای زنــنــده گـــودال زخــم بــال و پــر کـبـوتــرهـا پـا بـه پــای اســارت ســرهــا برگ سبزیست با نشانۀ سرخ کـودک زیــر تــازیـانـۀ سـرخ طـفـل رفـته، خـمـیـده برگـشته بـاغ گـل رفـته چـیده برگـشـته آفـتـاب کـمی غـروب شدهست گل یاس بنـفـشهکـوب شدهست آشـنای صـدای سلـسلـههـاست سـوزش نـاگـهـان آبـلـههـاست او کـه آئــیــنــۀ مــحــرم بــود گریههـایش به رنگ مـاتم بود از سـتــاره گـرفـتـه تـا شـبـنـم از بـنـفـشـه گـرفـتـه تـا مـریـم هـمـه مـحـو صدای او هـستند پـای مـرثـیـههـای او هـسـتـنـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
نگاه غرق غمت روضههای دلگیریست غروب کودکیات، غصۀ سر پیریست کـتـیـبـۀ دل مـا، داغـدار مـاتـم تـوست نوشتهاش، غم ذی الحجه تا مُحرّم توست مـدیـنـهای و بـه کـربـبـلا گـریـز زدی سری به خاطـرۀ نـیـزههای تـیز زدی اگرچه دور تو هم عـدهای بـلاخـیـزنـد کـنــار بـسـتـر تـو آب را نـمـیریـزند کمی شلوغ شد و شور و شین را کشتند غروب بود که دیدی حسین را کـشتند سـری که نـا بـلـدانـه بـریـده شد دیـدی تو غارت بدنش را به چشم خود دیدی صدا زدی که چه آوردهاند بر سر زینب «سری به نیزه بلند است در برابر زینب» میان تب، پدرت را غریب سـوزانـدند دل سه سـالـهتان را عجـیب سوزاندند صدای هـلهـلۀ دشمنان تو را هم کُشت تو کعب نیزه؛ لگد؛ مُشت خوردهای از پُشت ز دست بـسـتـۀ تو در طـناب، بیتـابم هـنـوز از غــم و آه ربــاب، بـیتــابـم مـیـان مــردم شـام ازدحـام، مـیدیـدی میان کاخ، سر و تشت و جام میدیدی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
هر غصه در برابرت از غصه آب شد از بس که داغهای دلت بیحساب شد عمری دم از مصیبت کرب و بلا زدی قـلـبت بـرای زینب کـبـری کـباب شد هـمبـازی رقـیـه کـمی از سـفـر بـگـو از آن سفر که شرح غمش صد کتاب شد از آن سفر که هیچ کسی آب خوش نخورد از آن سفـر که خون به دل آفـتاب شد تیری که پهـلـوان عـلی را ز پا نشاند با افـتخـار قـسـمـت طـفـل ربـاب شـد لشکر که رفت، شمر سر حوصله رسید دیـدی چـه با سـرِ پـسـر بـوتـراب شد آه از دمی که زینب کبری به شام رفت وای از دمی که وارد بـزم شراب شد اما عـقیله خواند چنان خطبهای کزان کـاخ یـزیـد روی ســر او خـراب شـد
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
زندگی جاریست در لحن دعایت تا هنوز میرسد از منبر دانش صدایت تا هنوز یادگـار تـوسـت تـأثـیـر زیـارتنـامـهها مانده بر سجادههامان جای پایت تا هنوز صفحه صفحه میشود حس کرد، پیدا کرد، دید عطر شیرین تو را در هر روایت تا هنوز رفـتی و بـردی نگاه دلـنـشـینت را ولی در نگاه آسمان خالیست جایت تا هنوز زائرت حسرت به دل در آرزویت مانده است بوده تنهـا مـاه نو شمع عـزایت تا هنوز کربلا یعنی تو، ای داغ مجسم! هر سحر میرسد شبنالـههای کربلایت تا هنوز مثل بغض زائران بیقرارت مانده است در گلوی روضهخوانها روضههایت تا هنوز
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
مینـویـسم که هـدایت شـدهام بـاز مـرهـون عـنـایت شـدهام مینویسم که در اطراف حسین کــاتـب بـیـتِ ولایـت شــدهام وحی آمد که ز فـاطر بنویس وصف کن آن مه لا یوصَف را آن ز مخلـوقِ خـدا اَشرف را او که از نسلِ پیمبر، نبویست میسزد شام و سحر یاد از او مـیتــراود نـفـَـسِ بــاد از او کهکشان هدیهای از چشمانش رحـمت واسعـه لطف قـدمش دانـش و زهـد نشان عَـلـمـش کیست او زادۀ سجاد و حسین گـوهـر نـاب هـمـه رفـتـارش دُر نـایـاب هـمـه گــفـتــارش مظهر نیکی و احسان و وفاست او که خود جلوهای از اسرار است صاحب سِرّ همه ابـرار است در ره یـاری اسـلام شـتـافـت که کند وصف، عـباداتـش را نتـوان شـرح، مـنـاجـاتـش را ناله چون بر در سبحان ببرد تا که هـمصحـبت سائل بشود هـمنـشـیـنش سخـن دل بـشود وَه عجب نور دو عـینی دارد کـعـبه دنـبال وصـالش الحـق قـبـلـۀ کـعـبه جـمـالـش الحـق کـیـسـت بـاقــر، عَــلـمِ آل الله هر که از کرب و بلا یاد کند بیگـمـان بـاقـرش امـداد کـند او هـمـه درد و بـلا را دیــده او ز گــودال گــذرهــا کـرده بـر تـنِ پــاره نـظـرهـا کـرده غـم زنـدان و خرابه ای وای
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
امشب از آسـمـان چـشمانت دستهدسته سـتـاره میچـیـنم در غــزلگــریــۀ زلالـت آه سـرخی چـارپـاره مـیبـیـنم زخــمهــای دل غـریـبـت را مــرهــم و الــتــیـــام آوردم بـاز از مـحـضـر رسـولالله بـه حـضـورت سـلام آوردم در شب تـار تـیـرهفـهـمیها روشـنـی را دوبـاره آوردی آسمان را کسی نـمیفـهـمـید تا که با خود سـتاره آوردی وارثِ آبـــروی ســــجــــاده بـنـدگی را تو یـادمـان دادی دل مـا شد اسـیـر چـشمـانت دلـمـان را بـه آسـمـان دادی آیــه آیــه پــیــام عـــاشــورا در احادیث روشنت گل کرد امــتــداد قــیــام عـــاشـــورا در تب اشک و شیونت گل کرد دم به دم در فرات چشمانت مـاتـم کــربــلا مـجـسـّم بـود چشم تو لحـظـهای نمیآسود هـمۀ عـمـر تـو مـحـرّم بـود دمبهدم ابری است و بارانی از غـم تو هـوای چـشـمـانـم چلچراغی ز گریه روشن کرد مـاتـمت در مـنـای چـشمانـم آه آتــشــفـشـان چـشـمــانـت دیر سالیست بیگدازه نبود همۀ عمر خون دل خوردی داغهـای دل تـو تـازه نـبـود دیده بودی سه روز در گودال پـیـکـر آسـمـان رهـا مـانـده سـر سـالار قـافـلـه بر نی... کـاروان بیامـان رهـا مانده دل تو روی نیزهها میرفت دستهایت اسیر سلـسله بود قاتلت زهـر کینهها؟ هرگز! قـاتلت خـندههای حرمله بود
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
باقرالعلم! به عـلم تو بشر محتاج است هفت ذی الحجه برای تو شب معراج است موسم حج شده، داغت به دل حُجّاج است حج خودش نیز عزادار امیر الحاج است نطق من لال شد از داغ تو، خاموش شدهست کعبه اینبار برای تو سیهپوش شدهست دم آخـر پـسـرت را که زیـارت کردی بـاز از کــربـبـلا نـقـل روایـت کـردی روضه خواندی خودت و شرح مصیبت کردی گریه کردی سپس اینگونه وصیت کردی دوست دارم پسرم راوی یک غم باشی بـعـد من بـانی غـمـخـانـۀ جـدّم بـاشـی پسرم! کـربـبلا بودم و دیدم چه گذشت وسط حرملهها بودم و دیدم چه گذشت پهن کردند عبا، بودم و دیدم چه گذشت پا به پای اسرا بودم و دیدم چه گذشت دیدم و این همه پیش غـم زینب کم بود عـمـۀ مـا وسـط آن همه نـامـحـرم بود آه! میسوزد از آن واقعه هر شب جگرم آنقدر داغ بزرگ است که خم شد کمرم داد زد جـدّ غـریـبـم کـه خـدایـا پـسـرم داد زد اکبر از آن سو که خـدایا پـدرم ضجّـۀ وا پـسرم وا پـسرم یـادم هـست با چه حالی پـسرم را بـبرم یادم هست یـاد دارم که ربـاب آمـد و از پـا افـتـاد بین گهـواره علی اصغـرش از نا افتاد مـاهی تـشـنـهلـبـی بر لـب دریـا افـتـاد روی دست پدر اصـغـر به تـقّـلّا افـتاد با همان تیر، همه اهل حرم را کـشتـند جدّمان را ته گـودال، نه! اینجا کـشتـند خیمه میسوخت، دل من پسرم! بیش از آن شعلهور مانده، ببین شعلهورم بیش از آن خیمه تب داشت ولیکن پدرم بیش از آن موی من سوخت در آتش، جگرم بیش از آن پسرم! روز و شبم در تب این غم سر شد عمر من سوخت در این آتش و خاکستر شد پسرم! سینهام از داغ کباب است هنوز پسرم! غصۀ من غصۀ آب است هنوز پسرم! داغ دلـم داغ ربـاب است هنوز پسرم روضهام از بزم شراب است هنوز زخم اگر تازه و تر اینهمه بر تن مانده اثـر داغ رقـیـهسـت کـه بـا مـن مـانـده
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
ای جـانجهـان! امام باقر ای قـبـلـۀ جـان! امام باقر ای کهف امان! امـام باقر ای فـوق بـیـان! امام باقر ای نـور عـیان! امام باقر مـولای زمـان! امـام باقر تـو بـاقـر عـلـم کـبـریـایی تــو آیــنــۀ خــدانــمــایـی تـو قــبـلـۀ جـان انـبـیـایی حق است که حجّت خدایی ما یکسره درد و تو دوایی ما جسم و تو جان امام باقر تو مـظـهـر ربالعـالمینی تو هـستی زینالعـابـدیـنی عـیـسـای مـسـیح آفـرینی سـر تا قـدم آیـت مـبـیـنـی سلطـان جهـان، امام دینی در کون و مکان امام باقر ای دوسـتـی تـو اعـتـبارم مـن آرزوی مـدیـنـه دارم تا روی به درگـه تـو آرم تا چهره به تـربتت گذارم شاید به بقـیع، جان سپارم با اشک روان امـام باقـر ای قلۀ عرش، خاک پایت ای جان جهـانـیان فـدایت گلواژۀ وحی در صدایت تو پـادشـهـی و ما گـدایت چـشم هـمه بر درِ سرایت از پیـر و جوان امام باقر افسوس که حرمتت دریدند بعد از نبی از شما بُریدند در شام، غـریبی تو دیدند ننگ ابدی به خود خریدند بر قتل تو نقشهها کشیدند پـنهـان و عـیان امام باقر بودی ز حقوق خویش محروم تا شد جگرت به زهر، مسموم با یاد تو ای امام مظـلـوم گردید قلوب شیعه مغـموم از قبر غریب توست معلوم صد رنج نـهـان امام باقر گریه به عزای تو ثواب است دلها ز مصیبتت کباب است قـبر تو میان آفـتـاب است از کینۀ دشمنان خراب است این حرمت آل بوتراب است؟! کی بـود گـمـان امـام باقر تو جور و جفای شام دیدی خاکستر و سنگ و بام دیدی بـر نـیـزه سـر امـام دیدی خوشحالی خاص و عام دیدی بیـداد و سـتـم مـدام دیدی از خرد و کلان امام باقر ای وصف تو بار نخل میثم وی خاک رهت به زخم، مرهم وی ریزهخور عطات، آدم وی لطف و کرامتت مسلّم در حـشـر ز آتـش جـهـنم مـا را بـرهـان امـام باقـر
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
بیدار بود و مضطرب در تب دلش خون شد از خاطراتِ کودکی هرشب دلش خون شد با یادِ بـابـایِ مریض احـوالِ در خـیمه در گریههایِ بیهوا اغلب دلش خون شد آهی کشید و هرچه ذهنش رفت در گودال از قاتلانِ پست ِبد مَشرَب دلش خون شد از خندههایِ حرمله از فحشهایِ شمر از نیزههای نحس ِلامذهب دلش خون شد با جملهٔ "ألشمرُ جالِس" جان به لب میشد یک عمر از عنوانِ این مطلب دلش خون شد از داغِ جدّ تشنهلب گریان شد و هر بار حس کرد ظرف آب را بر لب؛ دلش خون شد از فکرِ بر انگشت و انگشتر به هم میریخت از نعلهایِ تازه بر مرکب دلش خون شد در روضهٔ دروازهٔ ساعـات جان میداد میگفت، آنجا عمهجان زینب دلش خون شد آورد یک نامرد تـشتِ حاویِ "سر" را افتاد بر جانِ رقیه تب؛ دلش خون شد!
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
اگرچه در نظرت آنچه نیست، ظاهر ماست سیـاهجـامـۀ سـوگـت لـباس فاخر ماست سـلام میدهـم و دلخـوشـم که فـرمـودید هرآنکه در دل خود یاد ماست، زائر ماست تویی که نام غـریـبت خودش به تنهـایی اثـرگـذارتـریـن روضـۀ مـنـابـر مـاست بگـو چـگـونه نـگـویم که دوسـتـت دارم که این حدیث شریف از امام باقر ماست: «خبر کنید کسی را که دوستش دارید»* خـدا کـنـد بـرسد، این پـیـام آخِـر ماست مرا که در سـفـر آخـرت امـیـدی نیست مگر به اینکه بگوئید: او مسافر ماست اگرچه درخورتان شعر، ناسرودنی است بگو به لطف خود: این روسیاه، شاعر ماست
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
چـقدر خـاطره از رنجهای قـافـله داری گـمـان کـنم که به پایت هنوز آبله داری اگر به هلهله سر بردهاند از تو در آن دشت ولی هنوز صبوری، هنوز حوصله داری تویی که کودکیَت را به پای نیزه دویدی تویی که تا سر نی یک نگاه فاصله داری پی که میرود آن دل، دل شکسته و خونت به شوق کیست که دستی به دست سلسله داری؟! هنوز تیر سه شعـبه نرفته است ز یادت هنوز دلهـره از خـندههای حرمله داری به شور و شوق کشیدی به بر هر آنچه بلا را که گفته است که از درد و داغها گله داری
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
کربلا؛ کربوبلا را با دو چشمم دیدهام ابـتـدا تا انـتـهـا را با دو چـشمـم دیدهام بغض بود و اهل خیمه چشم در چشم رباب گریههای بیصدا را با دو چشمم دیدهام من خودم گهواره جنبان علی اصغر شدم تـشنـگی بچـههـا را با دو چشمم دیدهام یک عمویم شد صدو ده تا عمو ای وای من پیـکـر بیـن عـبـا را با دو چشمم دیدهام کشتۀ عـطشانمان را یک نفر آبی نداد کـوفـیـان بیوفـا را با دو چـشمم دیدهام کاش اصلا کـور بودم تا نـمیدیدم ولی من ذبـیحاً بِالـقَـفا را با دو چشمم دیدهام پیرمرد و نوجوان با هرچه میشد میزدند نیزه و چوب و عصا را با دو چشمم دیدهام روضۀ سنگـین ما در کـربـلا تنها نبود سختتر از نینوا را با دو چشمم دیدهام نه فقط در کـربـلا؛ در مجلس ابن زیاد شمر اهل ناسـزا را با دو چشمم دیدهام نیمهشب از سوز تاول هیچکس خوابش نبرد زخم روی دست و پا را با دو چشمم دیدهام "صد پسر در خون بغلطد" غم نبیند دختری طفل محتاج عصا را با دو چشمم دیدهام روضۀ بزم شراب آخـر شهـیدم میکند خـیزران بیحـیا را با دو چـشمم دیدهام یک طرف جام شراب و یک طرف رأس الحسین سـفـرۀ شـام بـلا را با دو چـشمم دیدهام
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
چو نـوری هستی و دیدن نداری بـنـایـی جـز درخـشـیـدن نـداری مـرامی در نـبـخـشـیـدن؛ نداری تو در فـقـهـت نـدانـسـتـن نداری لـبـاس عـلـم خـود را بر تـنم کن دوبـاره بـا کـلامـت روشـنـم کن تـو آقــایـی کـه دسـت رد نـدارد گـدا پـیـشـت نـمیخـواهـد نـدارد کـبـوتــر، دور تـو گـنـبـد نـدارد بـقـیـعـت زائــری دارد؟ نــدارد! فــدای داغ و درد بـیشــمــارت نـشـانی از حـسـن دارد مـزارت سـبـیـل الـلـهـی و نــور هُــدایـی امـیـر مـروه و سـعی و صفـایی دلـیـل گـریـههـای روضـههـایـی شـهـیــد زنــدۀ کــرب وبــلایــی اگر از کودکی در شور و شینی تو گـریـان با عـلـی بن الحسینی تو را در روضـۀ افـلاک بـردند ضریحت را به جائی پاک بردند تـنـت را با دلی غـمـنـاک بـردند ولی با سه کـفـن در خاک بردند کنارت روضه بود و سینهزن بود حسین اما سه روزی بیکفن بود سـیـاهـی عــزا را مـیشـنــاسـی بـلای کــربــلا را مـیشـنــاسـی زبـان نـیــزههـا را مـیشـنـاسـی تـو سـرهـای جـدا را میشناسی بـه قـلـب پـاره پـاره تـیـر دیـدی زنان را در غل و زنجـیر دیدی اگرچه دیدی از دشمن جـسارت اگـرچـه رفـتـهای بـیـن عـمارت خجـالـت میکشی از بعد غارت رقــیـه بـا تـو بـوده در اســارت تو هم دور و برش آتـش گرفتی بـرای غــربـتـش آتـش گـرفـتـی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
هجـوم مـوج بلا را به چشم خود دیدم غـروب کـربـبلا را به چشم خود دیدم به سر زنان پی عمه به روی تل رفتم ذبـیح دشت مـنـا را به چشم خود دیدم میان آن همه نـیـزهبـهدست در گـودال سنان بیسر وپـا را به چشم خود دیدم به زور نیزه؛ زره را ز تن در آوردند مرمـلٌ بـدمـاء را به چـشـم خـود دیدم ز قـتـلگاه همه دست پُر که میرفـتـند به دوش خولی، عبا را به چشم خود دیدم زمـان حـمـلـۀ آن ده سـوار تـازه نفس غبار روی هـوا را به چـشم خود دیدم میان پـنـجـۀ هـر نعـل تـازه و میخـش لباس خـون خـدا را به چشم خود دیدم سلام بر بـدن بیسـری که عـریان شد تن به خاک رها را به چشم خود دیدم میان طایـفـههـا رأسها که قـسمت شد سر هـمۀ شهـدا را به چـشم خود دیـدم عمو که خورد زمین، روی حرمله وا شد تـمام واقـعـههـا را به چـشم خـود دیدم فرار دخـتـری آتش گرفـته در صحرا میان هـلهـلـههـا را به چـشم خود دیدم میان مجلس نامحـرمـان و بزم شراب ورود آل عـبـا را به چـشـم خـود دیدم ته پـیـالـۀ خود را کـنار سر میریخت قمار و تشت طلا را به چشم خود دیدم ضریح صورت جدم دوباره ریخت به هم شتاب چوب جفا را به چشم خود دیدم عزیز کردۀ زهـرا، کنـیز مردم نیست اشـارۀ دو سه تا را به چـشم خود دیدم
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
زبانحال امام محمد باقر علیهالسلام قبل از شهادت
سوغات ما از کربلا درد و محن بود پـژمـردگـی لالـههـای در چـمـن بود من غـصـّهدار غـصـّههای بیقـریـنم مـن کــربــلا را یــادگــار آخــریـنـم من یادگار روزهای خـاک و خـونـم من یـادگـار چـهـرههـای لالـه گــونـم من تشنگی را در حرم احساس کردم یـاد دو دسـت خـونـی عـبـّاس کـردم من کـودکی بودم که آهم را شنـیـدند دیـدم سـر جـدّ غــریـبـم را بــریـدنـد من دیـدهام در وقـت تـشـیـیع جـنـازه اسبان دشمن را که خورده نعل تازه من با خبر هستم ز باغی بیشکـوفه خـورشید را بر نیـزه دیـدم بین کوفه گرچه کنون مسمـوم از زهر هشامم من کـشتـۀ ویـرانهای در شهر شامـم دیدم که پرپـر میزند هـمسـنگـر من در خـاطـرم شد زنـده داغ مـادر من من روضهخوانی در منا برپا نمودم خود روضهخوان قتل آن مظلوم بودم مـن سـوخـتـم از داغ بـانـوی مـدیـنه سنگ مدیـنه میزدم هر دم به سـینه يارب هشام آرامش من را به هم زد او ظـلـم را در دفـتر ظلـمت رقم زد زهـر عدو خون کرده قلب آتشین را گـریان نموده چشم زین العـابدین را
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و مرثیۀ امام محمد باقر علیهالسلام
آنکه با جهل زمین، پنجه درافکند تویی بذر صد مزرعه در خاک پراکند تویی باغبانی که علیرغـم سـتـمهای خـزان سخت آموخت به هر باغچه لبخند تویی رشتۀ مهـر که دلهای حـقـیقـتجو را تا ابـد داده به یکـدیـگـر پـیـونـد تـویی ای احادیث نگاه تو پُر از عشق، هنوز راوی آنچه در این غـم بنـویـسند تویی هر کجا نـامی از آن قـافـله آید به میان زخـمی دشت بلا! بارشِ یکبـند تویی نیست تأثـیر تو، از عـالم پنهـان شدنی که شکـافـنـدۀ شب، نـور خداوند تویی
: امتیاز
|
![]() |
![]() |
مدح و شهادت امام محمد باقر علیهالسلام
در بهار زندگی، رنگ خزان را دیدهای هرچه را مقتل روایت کرده آن را دیدهای سوز زهر آتش به جانت زد ولی در کودکی تشنهلب سوزانترین روز جهان را دیدهای روز عـاشـورا میان خـنـدههای کـوفیان نالـه پـیـری به بـالـین جـوان را دیدهای در تمام عمر اگر میسوختی مثل رباب روی دوش حرمله تیر و کمان را دیدهای در میان خـیـمهها وقت غـروب آفـتـاب لحظه لحظه اضطراب عمهجان را دیدهای خاک عـالم بر سرم در زیر سم اسبها جسمِ عـریانِ بزرگِ خـاندان را دیدهای از درون خیمههایی که در آتش سوختند گـوشـواره بردن غارتگـران را دیدهای وقتی از زخم زبان کوفیان راحت شدی تازه بعـدش شامـیان بد دهان را دیدهای در کنار عمهجان، در مجلس نامحرمان بر لب قاری، هجوم خیزران را دیدهای داغهایی که شمردم شمهای از داغ توست هر چه را مقتل روایت کرده آن را دیدهای
: امتیاز
|
























